|
شعر، شرح حال، دانستنیهای مکانیک؟!!!
|
باز كن پنجره ها را كه نسيـــــم
مگر از سينه گستـــــرده دشت
برساند به لب تشنه ما، "بوي بهــــــار"
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...
فریدون مشیری
هرسال محّرم که میاد یه بوی تازه می پیچه
یه روح تازه انگاری تو این جنازه می پیچه
یه فکر تازه تو سرم، یه حرف تازه رو زبون
انگار دارم آدم می شم، شکر خدای مهربون
آقا بیا که بدجوری..... محتاج این نگاهتم
آقا بیا.......... اگر چه من بچه رو سیاهتم
آقا بیا ببین فقط امسال چه جور داد می زنم
لباس مشکی می پوشم تو دسته فریاد می زنم
امسال دیگه مثل قدیم با پای خسته نمی رم
به عشق دختر بچّه ها دنبال دسته نمی رم
اینبار فقط به عشق تو سینه و زنجیر میزنم
فقط به عشق دیدنت سنگین و دلگیر می زنم
نمی دونم چه حسّیه........ امّا غریبه و قشنگ
سیرت و صورت منم یک دلن و امّا دو رنگ
آقا خلاصه من بگم..... بد جوری رو سیاهتم
تو حسرت دیدن اون.... صورت مثل ماهتم

و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا كه نام كوچك من
آغاز ميشود .

تا نگاه ميكني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير ميشود
آي ..
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدر زود
دير ميشود !
و چقدر زود برای با تو بودن دیر شد...